دیر مجال بهمئی

دیر مجال بهمئی
ارزش ادم به اندازه همت اوست ودرستیش به اندازه جوانمردی اوست ودلاوریش به اندازه عزت نفس اوست وپاکدامنیش به اندازه غیرت اوست. حضرت علی (ع)
نویسندگان

تو را مانند انگشتری از دست ملت درآوردند

دیر مجال بهمئی //از همان اول که آمدی برای قلدرها خط و نشان کشیدی! خارجی هایشان عقب نشینی کردند و داخلی هایشان از انواع «تجهیزات نظامی» برای شکستن تو استفاده کردند: «مصلحت نظام»، «آبروی نظام»،‌»اقتصاد نظام» و . . . اما تو محکم تر از این حرفها بودی!

پیام


  

10سال گذشت از آمدنت و 2 سال از رفتنت
و تو همچنانی که بودی: آرام،‌ مهربان، صادق، پرتلاش و مخلص.
همه چیز را می بینی و می شنوی و بازهم لبخند می زنی
و خدا می داند پشت این لبخندها چه کوره سوزانی نشسته که موهایت را سفید کرده و چهره ات را شکسته!
همه چیز را شنیدی و لبخند زدی: چه ستایشهای دور اول و چه نکوهشهای دور دوم.
و تو فقط کار کردی تا دقیقه آخر.
یکی نتیجه تلاش تو را آبادی شگفت انگیز می داند و یکی زلزله ای ویرانگر!
اما هردوشان به پرتلاشی تو اقرار می کنند!
نتیجه تلاشهایت آنقدر برای هر دو گروه تکان دهنده بود که حتی شنیدن نامت هم انقلاب می کند!
اما تو بیشتر شیبه شمع بودی تا انقلاب!
آمدنت، بودنت، ماندنت و رفتنت خیلی چیزها را روشن کرد!
و امروز حتی خوف بازگشتت نورافشانی می کند!
10 سال پیش قرار بود انقلاب تمام شود و به موزه برود، اما تو که آمدی انگار برق از روی هرچه آزادی و دموکراسی بود، پرید و انقلاب گردگرفته دوباره زنده شد و بعد از سالها مردم فهمیدند که رئیس جمهور قرار بود نوکر مردم باشد!
تازه معلوم شد آنها که تا دیروز شعار مردم و دموکراسی می دادند، منظورشان چیز دیگری بود!
چون تو شمع بودی!
کارهای شبانه روزی و طرح های عمرانی ات نشان داد که در چهارسال چقدر می شود کار کرد و مردم تازه چشمانشان باز شد که پس مسؤولین در این 16 سال چه می کردند؟!
چون تو شمع بودی!
از همان اول که آمدی برای قلدرها خط و نشان کشیدی!
خارجی هایشان عقب نشینی کردند و داخلی هایشان از انواع «تجهیزات نظامی» برای شکستن تو استفاده کردند:
«مصلحت نظام»، «آبروی نظام»،‌»اقتصاد نظام» و . . .
اما تو محکم تر از این حرفها بودی!
چون تو شمع بودی!
در دور دوم همه تلاششان را کردند تا مگر تو را از صحنه روزگار محو کنند، حتی به قیمت «مصلحت و آبروی نظام»!
اما نشد.
آخرین راهشان این بود که دیوار تاریکی به دور تو بکشند تا مردم به جای شمع، تاریکی ببینند و چاره ای ندیدند که این دیوار را خودشان بسازند، آن هم با کنارهم چیدن حرفهای تکه تکه تو و دوستانت!
حرفهای سفید تو را کنار دروغهای سیاه خودشان گذاشتند و ریسمان سیاه و سفیدی بافتند تا مارگزیدگان ساده لوحی را که از مارهای خوش خط و خال اصلاحات زخم خورده بودند به وحشت اندازد!
و ای کاش تو می توانستی عصایت را اژدها کنی و ریسمانهای مارگونه شان را رسوا کنی و ساحران را به سجده بیندازی!
می توانستی اما نخواستی!
چون آنچه مقابل تو ایستاده بود قرآن سرنیزه بود و دوستان دیروز خودت!
معاویه همچنان در پشت پرده بود و زبانش در دست امثال ابوموسی!
و اینگونه بود که سرانجام توانستند تو را مثل انگشتری از دست ملت درآورند و دیوار سیاهی به دور تو بکشند آنگونه که به قول اربابشان «بودن با تو تبدیل به ننگ شود!»
و امروز که یاران معاویه همه عهدنامه ها و خط قرمزها را زیر پا می گذارند و مارگزیدگان دیروز حتی توان سخن گفتن از دلواپسی هایشان را هم ندارند، تازه چشمهای غبار گرفته باز می شود و می پرسد:
چرا آنان که دیروز از خراش سرسوزنی فریاد می زدند، امروز در مقابل ضربات کوبنده بر پیکر ولایت حتی آخ هم نمی گویند!
و امروز جهاد تو همچنان سکوت است؛ حتی اگر خار در چشم و استخوان در گلو باشد!
و دیری نخواهد بود روزی که صدای شکستن استخوانهای تزویر به گوش برسد و مردم خسته از ستم عثمان راهی جز هجوم به خانه علی نداشته باشند!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۸
سلیمان لعل زاری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">